|
و سنگ.......آخرین خاطره گنجشک.
|
۱۱سالم بود،کنار در نشسته بودم که بپرم بیرون و اولین نفری باشم که می بینمش.
تا بابا اینا اومدن در ماشینو باز کردمو دویدم سمتشون.
تا صورت کوچولوشو دیدم بوسیدمشو بغلش کردم.
اسمشو خودم انتخاب کرده بودم. گفتم،بابا اسمشو بذار بهاره... خندید و گفت باشه قشنگه.
کم کم بزرگ شد و قد کشید،مهربون،شیرین و دوست داشتنی...
هر وقت کسی ناراحتی داشت بهاره پیداش نبود،دنبالش که میگشتیم یه گوشه ای پیداش می کردیم که داره آروم و بی صدا اشک میریزه...
هر وقت دراز میکشیدم میومدو سرشو رو بازوم میذاشتو میخوابید.
الان یه هفته هست که خواهر کوچولوم به رحمت خدا رفته.دم در دانشگاه رو یخ لیز خورد و از پشت زمین خورد....نیم ساعت زیر برف و سرمای شدید همدان...دیر اومدن آمبولانس... شستشوی معده به اشتباه(برای کسی که ضربه مغزی شده!) و عدم تشخیص ضربه مغزی تا زمان فوت...
بهاره دانشجوی گرافیک بود و فوق العاده هنرمند.خواهر کوچولوم الان زیر خاک خوابیده براش دعا کنید...
حالم خوب نیست ...هنوز باور نکردم،دلم براش تنگ شده
با موهای مشکی ات،
نه!
طلای ات ،
نه!
حنایی ات،
نه...
آفتاب پرست من،
وقتی به من میرسی که،
فکر این رنگها را از سرت بیرون کنی
۰۷/۰۴/۹۰
قانون ندارد ! برسش و اما ندارد!
سال هزار و چنصدو هشتادوچنداست
تقویم من عشقیست شمسی را ندارد!
هر شب دعا هر شب صدایش پیچیده در گوش پرستار
نجوا و اشک و احتمالا حرف نگفته گفته بسیار
با گریه های هر شبش خواب با خواب او یک لحظه بیدار
یک شب کسی در خوابم آمد از پشت این دیوار آن دیوار
با خنده ه ای گرم و مردد گفت هر چه خدا میخواهد انگار -
-بین زمین و آسمانی از دست این احساس لاکردار
آنشب دقیقا راس گریه افتاد قرعه بر زمین اینبار
گفتند خدا را شکر برگشت با گریه های هر شب و هر بار
با حرفهای ناگفته
شعری نوشتم
که هیچوقت برایت نمیخوانم....